یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم 
          

                       سیمین بهبهانی

----------------------------


جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی : 

یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی
من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی
ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی 



جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا :
 

گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم؟
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم



جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی

دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را



جواب رند تبریزی به سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا

صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست
وز شعر او غمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست
گر عاشق و دلداده ای ، فارغ شو از عشقی چنین
کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست
صهبای من غمگین مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوار نیست
سیمین تو را گویم سخن ، کاتش به دلها می زنی
دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست
با عشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی
بی پرده می گویم تو را ، این خود مگر آزار نیست؟
دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی
زیرا که عشقی اینچنین ، سودای هر بازار نیست
صهبا بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال
چون رند تبریزی دلش ، بیگانه ی خمار نیست



عتاب شمس الدین عراقی به رند تبریزی:

ای رند تبریزی چرا این ها به آن ها می کنی
رندانه می گویم ترا ،کآتش به جان ها می کنی 
ره می زنی صهبای ما ای وای تو ای وای ما
شرمت نشد بر همرهان ، تیر از کمان ها می کنی؟ 
سیمین عاشق پیشه را گویی سخن ها ناروا
عاشق نبودی کین چنین ، زخم زبان ها می کنی 
طشتی فرو انداختی ، بر عاشقان خوش تاختی
بشکن قلم خاموش شو ، تا این بیان ها می کنی 
خواندی کجا این درس را ، واگو رها کن ترس را
آتش بزن بر دفترت ، تا این گمان ها می کنی 
دلبر اگر بر ناز شد ،افسانه ی پر راز شد
دلداده داند گویدش : باز امتحان ها می کنی 
معشوق اگر نرمی کند ، عاشق ازآن گرمی کند!
ای بی خبر این قصه را ، بر نوجوان ها می کنی؟ 
عاشق اگر بر قهر شد ، شیرین به کامش زهر شد
گاهی اگر این می کند ، بر آسمان ها می کنی؟ 
او داند و دلدار او ، سر برده ای در کار او
زین سرکشی می ترسمت ، شاید دکان ها می کنی 
از (بی نشان) شد خواهشی ، گر بر سر آرامشی
بازت مبادا پاسخی ، گر این ، زیان ها می کنی

بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید

 

 

حرمت اعتبار خود را

هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران مشکن

که ما هر یک یگانه ایم

موجودی بی نظیر و بی تشابه

 

و آرمانهای خویش را

به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن

تنها تو می دانی که « بهترین » در زندگانیت

چگونه معنا می شود

 

از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است آسان مگذر

بر آنها چنگ درانداز، آنچنان که در زندگی خویش

که بی حضور آنان، زندگی مفهوم خود را از دست می دهد

 

با دم زدن در هوای گذشته

و نگرانی فرداهای نیامده

انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر شود

 

هر روز، همان روز را زندگی کن

و بدین سان تمامی عمر را به کمال زیسته ای

 

و هر گز امید از کف مده

آنگاه که چیز دیگری

برای دادن در کف داری

 

همه چیز در همان لحظه ای به پایان می رسد

که قدمهای تو باز می ایستد

و هراسی به خود را مده

از پذیرفتن این حقیقت که

هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد

تنها پیوند میان ما

خط نازک همین فاصله است

 

برخیز و بی هراس خطر کن

در هر فرصتی بیاویز

و هم بدینسان است که به مفهوم  شجاعت

دست خواهی یافت

 

آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت

عشق را از زندگی خویش رانده ای

عشق چنان است که هر چه بیشتر ارزانی داری، سرشارتر شود

و هر گاه که آن را تنگ در مشت گیری، آسان تر از کف رود

پروازش ده تا که پایدار بماند

 

رؤیاهایت را فرومگذار

که بی آنان زندگانی را امیدی نیست

و بی امید، زندگی را آهنگی نباشد

 

از روزهایت شتابان گذر مکن

که در التهاب این شتاب

نه تنها نقطه ی سرآغاز خویش

که حتی سرمنزل مقصود را گم کنی

 

زندگی مسابقه نیست

زندگی یک سفر است

و تو آن مسافری باش

که در هر گامش

ترنم خوش لحظه ها جاریست. 

### بدرود ... مانا و  پایدار  باشید.

از خدا میخواهم آنچه را که شایسته توست به تو هدیه بدهد، نه آنچه را که آرزو داری، زیرا گاهی آرزوهای تو کوچک است و شایستگی تو بسیار!
---------------------------------------

لب من در غزلش هر گه و گاهست هنوز+
دل من در طلبش در ره و راهست هنوز+
شب هجران نگهم سوی مه رویش بود+
نگهم لیک کنون بر مه و ماهست هنوز+
بندگی کردم و هیچ از دل او نستاندم+
...
که به پهنای دلم او شه و شاهست هنوز+
تا که هر خرمن دل را به نگاهش سوزد+
دل من زآن همه شب چون که و کاهست هنوز+
یوسف از قعر چه عشق برون آمد باز+
دل من در غم او در چه و چاهست هنوز +
(ن.ش)

---------------------------------------------

 

اگـرچــه از غــم دوری شـکسته ام، سردم
و مـثل بــغـض خزان، در درون خود زردم
مــبـاد خــسـتــه بـبـیـنـم نــگـــاه خـوبــت را
مــبـــاد درد تـــو آیــد بــــه روی صد دردم
تــو نـور قـبـلـه پــروانـــه هــای جان سوزی
...
که من به دور وجودت همیشه می گردم
بخوان که بشکفد احساس این غزل امشب
بـبـیـن! بــــرای گــلــویــت تـــرانــه آوردم
اگرچه غم زده هــستم و می روم از دسـت
نـبـود، گـر غم عشقت بگو، چه می کردم
تـمــام گــریــه مـــن، نــذر ایـنـــکــه بازآیی
وبـشـکـفـد غــزل از قـلــب زار شب گردم
---------------------------------------------------

بنده همان به که ز تقصیر خویش + عــــــذر بـــه درگـــــــاه خدای آورد*

ور نـــه سزاوار خـــــــــــــداوندیش + کس نتواند کـــــــــه به جــای آورد*

--------------------------------------------------------------------------------

مهربانی را قسمت کنیم+++ من یقین دارم به ما هم میرسد

آدمی گر ایستد بر بام عشق +++ دستهایش تا خدا هم میرسد
---------------------------
آدمی ساخته افکار خویش است ، همان خواهد شد که به آن می اندیشد .

-------------------------------------------------

 

عشق یعنی مهر بی چون وچرا +عشق یعنی کوشش بی ادعا*
عشق یعنی مهر بی اما ، اگر +عشق یعنی رفتن با پای و سر*
عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست +عشق یعنی جان من قربان اوست*
عشق یعنی خواندن از چشمان او +حرفهای دل بدون گفتگو*
عشق یعنی عاش...ق بی زحمتی +عشق یعنی بوسه بی شهوتی*
عشق ، یار مهربان زندگی +بادبان و نردبان زندگی*
عشق یعنی دشت گلکاری شده +در کویری چشمه ای جاری شده*
یک شقایق در میان دشت خار +باور امکان با یک گل بهار
---------------------------------------------

زبان تا در دهان باشد زبان است / اگر یک نقطه افزون شد زیان است . . .

- این اشتباه شما نیست که فقیر به دنیا بیایید ، اما اگر فقیر بمیرید
اشتباه شماست . . .
- به خود گاهی نظر كردن حلال است!
- از مخالفت نهراسید؛ بادبادک تنها زمانی می تواند بالا رود که با باد مخالف مواجه شود

خدایا، یاری ام کن، اگر روزی،جایی،چیزی را شکستم

( دل) نباشد

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

 

چرا افرادی قربانی اهداف نامطلوب ونا مقدس می شوند؟

دلیلش این نیست که دنیا پر از رند و شیاد وظالم است، بلکه به این

خاطر است که، فریب خوردگان، با اعمال وگفتارشان به دیگران پیام
...

داده اند(از من سوء استفاده کنید، من آمادگی آن را از هر حیث دارم).

هر کس با منشاء معنوی مطلق پیوند داشته باشد، نور خدایی که در

اندرون او می تابد از طریق دستهایش به سخن در می آید و از طریق

سیمایش به همه لبخند می زند.

در چنین وضعی است که توانایی ایثار بدون قید وشرط را به دست

می آورد. در اوج هشیاری از مرز توجه به خود که گذشتید، از خود

فراتر می روید و جذب معنا ومفهوم می شوید.

اندک اندک امادگی خواهید داشت تا همهء عشقی را که دیگران

می توانند به شما داشته باشند،بپذیرید.

در چنین حالی،کشش وصف ناپذیر و عنان گسیخته برای ایثار عشق

در خود احساس می کنید وبا جانفشانی در راه سعادت فرد وجامعه

جهان را درخشان و تابناک مینمایید.

گاهی گمان نمی کنی،می شود


گاهی نمی شود،که نمی شود!

...
گاهی هزار دوره دعا ،بی اجابت است،


گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود!


گاهی گدای گدایی وبخت با تو نیست،


گاهی تمام شهر گدای تو می شود.

 

 
 
 
اشکم ولی به غربت یاران چکیده ام

خارم ولی به سایهء گل آرمیده ام

با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق
...
همچو بنفشه سر در گریبان کشیده ام

------------

این منم خسته در این کلبهء تنگ

جسم درمانده ام از روح جداست

من اگر سایهء خویشم، یا رب

روح آوارهء من کیست کجاست؟
---------------
 
کفش‌های پاشنه بلند به کفش‌هائی اطلاق می‌شود که ارتفاع پاشنهٔ آنها برای خانم‌ها بیشتر از ۴۵ میلی‌متر و برای آقایان از ۳۵ میلی‌متر بیشتر باشد. کفش پاشنه بلند با برهم زدن وضعیت طبیعی بدن در افراد سالم عوارض مختلفی به دنبال دارد که در ادامه به ...برخی از این عوارض اشاره می‌شود:
۱) کوتاه شدن تاندون آشیل،
۲) کشیدگی عضلات قدام ساق،
۳) کاهش سطح اتکای پا،
۴) جابه‌جائی مرکز ثقل،
۵) پخش نامتقارن وزن،
۶) درد،
۷) تغییر در قوس عرضی،
۸) افزایش گودی کمر،
۹) افزایش قوز پشتی،
۱۰) چنگالی شدن انگشتان،
۱۱) تغییر در طول لیگامان‌ها،
۱۲) خستگی،
۱۳) تحلیل عضلانی،
۱۴) افزایش ارتفاع قوس طولی داخلی،
۱۵) ایجاد پینه در قسمت جلوی پا،
۱۶) کمر درد،
۱۷) راه‌رفتن غیرطبیعی،
۱۸) سائیدگی کفش،
۱۹) عوارض پوستی،
۲۰) کشیدگی و قوس انگشتان،
۲۱) بورسیت،
۲۲) شست کج


 

 
جوهر هستی ما عشق است.

در معنا هیچ تنگنا ومشکلی نخواهد توانست ما را از پیش رفتن بازدارد.

یعنی در آن حالت مسائل روزمره نیز ناپدید می شوند و جراءت خودنمایی
...

پیدا نمی کنند. به خود آیید و گفتهء کسانی را که به هر نحوی میخواهند

شما را به بردگی فکری بکشانند و حقارت و بیچارگی را پیشکشتان

سازند، مورد اعتنا قرار ندهید.

اگر با عشق خدا زندگی می کنید، هیچکس قادر نخواهد بود شما را

در زندان فکری پیشنهادی خود محبوس ومقید سازد.

--------------------------

یلدا، شبی با گزند سرما و ظلمت و ظلم، اما آبستن خورشیدی نو، با ایمان و امید به فردایی روشن

------------

يلدا.......................يلدا....................يلدا................

به آرزوي سلامتي ،خوشحالي و ..............تان در طولاني ترين شب سال

ببين چگونه قناري ز شوق مي لرزد *
نترس از شب يلدا بهار آمدني است*

-----------------------------------------------

 

خودم می دانم!

آنقدر که قلبم را تا همیشه با خود ببری!

آنقدر که دیگر همتایت را نیابم!
...

آنقدر که تا همیشه حس شنیدن صدای پایت را در فضای اطرافم حس کنم...

ولی دیگر تعجب نمی‌کنم

چون تو یلدایی
---------------------------------
من بنــده عــاصیم رضای تو کجاست
تــاریک دلم نــور و ضیـای تو کجاست

ما را تو بهشت اگر به طاعت بخشی
آن بیع بود لطف و عطـای تو کجاست
... (خ.ع.ا.رح)
-----------------------------------
خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن


ز غم های دگر غیر از غم عشقت رها کن

...

تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری


شکسته قلب من،جانا به عهد خود وفا کن
---------------------
-روان را باید به تربیت زیبا کرد وگرنه زمین هر قدر هم که

مستعد باشد اگر پرورش نبیند بار نمی دهد.

-ریا کار زبانی زیبا وقلبی بیمار دارد.
--------------

اصولا" قصه های آنانی که قصهء قرآن شده اند قصهء بنی آدم است

اگر از فرعون فرموده،در حقیقت به فرعون درون انسان اشاره می کند.

و اگر به موسی پرداخته،گویای موسای درون آدمی است،که اگر

موسای درون تو بر علیه فرعون تو قیام کند،و به آنچه که در عبودیت

امرش کرده اند عمل کند،به (طور معرفت الله) راهش دهند،و چنین

انسانی زیر تجلیات الهی از هر گونه تعلق وخواسته ای که حجاب

بین رب وعبد می شود رها گشته است و اگر سخن از عیسی بن

مریم است یعنی ای بنی آدم اگر به نیروی موسایی خویش برعلیه

فرعونی خود که نفس اماره بد است قیام کنی حتما" عیسای حقیقت

تو در گهوارهء وجودت به تکلم در خواهد آمد.
ادامه ...

میترسم از آن لحظه که عمرم به سر آید*
مهتاب رخت بعد غروبم به در آید*
می ترسم از آن دم که بیایی و نباشم*
جان از بدنم رفته و عمرم به سر آید*
می خوانمت ای یار ز صبح ازلی *
...
آه از دل خونم ز غم هجر برآید*
در راه تو من منتظرم تا که بیایی*
از گل وصل رخت بهر دلم کی ثمر آید*
بر دامن تو رشته دل را چو ببستم*
کی مهر رخت از پس پرده به در آید*
جز هجر تو اندر دل من هیچ غمی نیست*
کی می شود از سینه غم هجر برآید*

هر سو نگرم از تو و از وصل بگویند*
کی می شود این فصل فراق تو سرآید*
از باغ غمت لاله چو بسیار بچیدیم*
کی می شود اندر دل ما لاله وصل تو برآید*
-----------
...
این گونه باشیم :

شاد اما دلسوز

ساده اما زیبا

مصمم اما بی خیال

مهربان اما جدی

سبز اما بی ریا

عاشق اما عاقل

---------------------------------------------

 

از فراق تو برآمد ز دلم دود بيا

چشم خونبار من از گريه نياسود بيا

جسم بيمار من ازدوريت اي راحت جان
...

از لگدكوب فراق تو بفرسود بيا

خسته گرديده زبس جسم ضعيفم زفراق

عاقبت ميشود از درد تو نابود بيا

بخت بد باز بهجر تو گرفتارم كرد

جهد كن زودتر اي طالع مسعود بيا

گفته بودي زسفر زود بيايم ببرت

دير شد آمدنت بهر خدا زود بيا

زنده باشم كه ببينم رخ تو بار دگر

غير ازين نيست مرا خواهش و مقصود بيا

از غم هجر تو رسواي حزين خواهم مرد

درد او را نبود صورت بهبود بيا

*****

تا مرا كرده فلك از تو دل آرام جدا

خونم از ديده رود صبح جدا شام جدا

نبود دسترس و صل و نه طاقت به فراق

سوزدم هجر جدا گردش ايام جدا

كاش بودم عوض قاصد و خود ميبردم

قاصدم سوخت جدا آتش پيغام جدا

سر ما و قدمت گر سرم از تن برود

توسن مهر تو از دل نكند گام جدا

نيست در عشق نكونامي عشاق نكو

بوالهوس سوخت هم از عشق و هم از نام جدا

عشق آنشوخ چه آتش بدل رسوا زد

گشته يكباره گي از طاقت و آرام جدا




(ن.ش.س)

------------------------------------

کاش می دانستید که زندگی با همه وسعت خویش

محفل ساکت غم خوردن نیست

حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست
...

زندگی خوردن و خوابیدن نیست

زندگی حس جاری شدن است

زندگی کوشش و راهی شدن است

از تماشاگر اغاز حیات

تا به جایی که خدا می داند

------------------------------------------------

 

عارض ماهش ز خوبي برده از مهتاب تاب

باز كرده فصل رويش صد گلستان باب باب

در لطافت نيست يك گل چون گل رويش لطيف
...

از نظافت داده طبعش با گل بي آب آب

لعل نوشينش ز شيريني چه شور افگنده است

ايدل از فيض سحر آن گوهر ناياب ياب

جان من هر شب بيادت گرچه بيدارم ولي

از دو چشمم برده امشب باز دزد خواب خواب

نيست رسوا را ز هجرت يك شب آرام و قرار

گر ببيند حال من گردد ز غم سيماب آب

(ن.ش)


 

بين چگونه قناري ز شوق مي لرزد
نترس از شب يلدا بهار آمدني است